غزل(اتشی بردل این جمع پریشان زده ای):
اتشی بردل این جمع پریشان زده ای
اخرای ترک ستمگرتوچه اسان زده ای
خال وابروی تویارابفربت همه را
باچنین حسن تواتش بدل وجان زده ای
باده دی بی من بیچاره زدی ازچه سبب
اتش اخربدل بی سروسامان زده ای
کارعشق است پریشانی عشاق جهان
بی وفادست توبالاترازامکان زده ای
رخ چوگل دردل صحرابفکندی مه من
دست برصیدهمه گبرومسلمان زده ای
هرکه بیندرخ زیبای توبازددل ودین
دین ودل چیست که غارت توبه ایمان زده ای
توبه شیرین صفتی برده قرارازدل خلق
زان میان غارت این بی دل وبی جان زده ای
ازمی و مسجدمیخانه تویی مطلب ما
ناله اینجابودای ترک ستمگرتوکه پنهان زده ای
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات